|
|
|
|
|
سلام بالاخره پس از سیصد قرن این وبلاگ بینوا هم به روز شد. راستی که دوستای حقیقی تو دنیای مجازی معلوم می شند! همچنان سر می زنند و حتی شده با گلایه ای فضا رو پر می کنند از عطر دوستی . باز هم سپاس و اینک شعر:
آغاز شد دوباره برایم نمایشت من پشت صحنه حسرت دست نوازشت
چون غنچه بسته است لبانم به انتظار فصل من است پردۀ دوم گشایشت
اما چقدر فاصله احساس می کنم لبریزم از سکوت و تمنای خواهشت
حالا که کشف پشت سر کشف می رسد نطقی نمانده است برای سرایشت
ای قصه فصلهای مرا زودتر بخوان صدبار پاره شد دل من در کشاکشت
دیگر در این ستم کده یک نقش نو نیار تا مرگ، سهم من نشود فصل زایشت
آه ای بهار آمدی و سوخت ریشه ام چون شاخه شاخه شاخه عوض شد گرایشت
می بینی ای نگار پر از نقش تازه ام! تنها منم که سوخته از فرط سازشت
شدیدا چشم انتظار نقدهای خشخاشی تون ببخشید یعنی نقدهای ستون فقرات خشخاشی تون هستم!!! |
||
|
+
زمان ساعت نويسنده راهله معماریان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستای خوبم. بالاخره من به روز شدم. تصمیم دارم چند تایی شعر بذارم به تلافی اینهمه تاخیر. راستی عیدتون هم مبارک...
عید غدیر خُم شد و الطاف حق،جلی شد حجة الوداع به پا عاشقان،ولی
دست علی هر آینه در دست احمد است یا مصطفی محمد و یا مرتضی علی
مولا سلام !شاه عرب ،یا ابوتراب سلطان شهر علم و ادب،یا ابو تراب
این دستهای بیعت ما را قبول کن جانهای تشنه را بطلب یا ابو تراب
درچشم برکه برق شعف موج می زند دریا شده ست و فوج صدف موج می زند
عید ولایت است که با طمطراق او در گامهای شیعه هدف موج می زند
ما سر نهاده ایم بر این آستان پاک برآستان روشن این راستان پاک
افسانه ایست کل جهان بی وجود عشق ما دل سپرده ایم بر این داستان پاک
....................................
غدیر خم که عید شیعیان است نگین کل اعیاد جهان است
علی جانم پس از آن جانشین محمد ،خاتم پیغمبران است
.................................
بر آن سر است که نائل شود به یاری دوست سری که ساخته با داری و نداری دوست
چه می شود که گل سر سبد به ما برسد نصیب ما بشود گنج ته تغاری دوست
به هر طرف که نظر می کنم به چشم امید چهار فرض محال است بخت یاری دوست
اگر جواب کنندم نمی کنم کاری که در سوال شود اصل سازگاری دوست
اگر عقاب کنندم نمی کنم زاری به حکم در همه احوال ،رازداری دوست
نه من دلش را دارم سرش به درد آید نه او سرش را دارد که دل به خواری دوست
قیامت من بیمار برزخی دگر است جهنم است مرا پشت سر گذاری دوست
شفا دهید به من تا نفس نفس بشوم شب معاینه بیمار افتخاری دوست
جواب منفی او یک نگاه مثبت بود چه مشگل است مفاهیم استعاری دوست
|
||
|
+
زمان ساعت نويسنده راهله معماریان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اگر باد دارد مرا می برد... سرِ دار دارد مرا می خرد...
تو در پوستینم نشو گرگ وار اگر باد برده ست می آورد
برادر! توحش مرا گرگ نیست خیانت گلوی مرا می درد
نگو یوسف است این، نه، من یک زنم رسالت زند بر زنان دست رد
ضعیفیم و با قوت و حول او زمین بهرمان پیرهن می درد
چرا چاه تو؟ کوه می بلعدم اگر چپ به چشمم کسی بنگرد
مرا باد در خویش می پیچد و از این شهر بی آبرو می برد
اگر همچو یوسف اگر همچو زال گذشتیم و این نیز هم بگذرد .............................. و نیز: در چشم ترم شکوفه ی احساس است هر چکه ی اشک تکه ای الماس است
بیهوده ملامتم نکن ای زاهد من معتقدم که عشق حق الناس است!
|
||
|
+
زمان ساعت نويسنده راهله معماریان
|
|
||
|
|
|
|
|
سه قرن گذشت...!
سلام. به خدا شرمنده ام. چه کار کنم؟ سرم این روزها خیلی شلوغه...دوستان خیلی محبت دارند. و این یه دلگرمی بزرگه. همین محبتها...چیز دیگه ای نیست که بشه بهش تکیه کرد. وقتی از همه دنیا کنده شدی باز یه عده هستن که تو رو پیوند می دن. خوب این باارزشه. چون به هر حال باید زندگی کرد.از قضا تو همین دنیا... می خواستم یه شعر بهتر تر بیارم. دیدم اگه از این موقعیت استفاده نکنم دوباره ممکنه بره سه قرن دیگه. تنها چیزی که الان دم دستمه اینه که براتون می نویسم.
عکس خرگوش عقابی شد و از قاب پرید گربه ناخواسته ماهی شد و در آب پرید صبح دیدیم که در چنگ عقاب آهو بود ماهیَک نیز به کرم سر قلاب پرید خسته از اینهمه تکرار درخت از جنگل رفتم و صد گره از این سر بی تاب پرید نردبان فلکی تکیه کلامم را برد عادت جنگلی ام از لب بشقاب پرید خانه ای ساختم اما خودمانیم دلا حیف آن رنگ که از چهره ی مهتاب پرید این چه شهریست که با قاشق شادی شب عید هردری را که زدم یک نفرازخواب پرید؟ باز ماهی شدم و از دل تنگم گفتم پریا حال مرا بنگر و دریاب، پرید
|
||
|
+
زمان ساعت نويسنده راهله معماریان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.
این هم غزلی به تاخیر و با پوزش... چندیست دیگر شانه ای بر سر نداری مهمان بی پیرایه ای بر در نداری ای هدهد ناخوش خبر جانت سلامت هرچند یک چندیست بال و پر نداری یک بار بالت حامل امید خالیست یک بار جز پروا پری دیگر نداری یک شب گدای آفتابی،مست و بیدار غیر از نداری جامه ای در بر نداری یک روز ماه مجلس شاهی و هرگز می خواهی از خواب خوشت سربر نداری منزل به منزل سینه ات خالی شد از دل کو پس دلت آخر اگر دلبر نداری پل های پشتت را شبی بشکن که دیگر با سنگ شک حتی ترک هم بر نداری هر جا خطر باشد علائم می درخشند کافیست در باب عطش لب تر نداری با آبیاری های دیمی گل نروید دست از سرش سی روزه باید بر نداری هر روز او را نازی و ما را نیازی ای مردمان از هر غمی بهتر؛ نداری حتی دو روزم نیز دیگر مثل هم نیست چندیست با ایمان شدم، باور نداری؟
بی صبرانه منتظر نظرات شمایم. |
||
|
+
زمان ساعت نويسنده راهله معماریان
|
|
||