|
|
|
|
|
سلام بر همه دوستهای خوبم. مرسی از این که تا این لحظه همراهیم کردین و نظرات تلخ و شیرینتون رو ازم دریغ نکردین. حالا یه غزل جدیدتر براتون بنویسم. راستش اون قبلی برای خیلی وقت پیش بود ولی من به علت تعلق خاطر خاصی که بهش دارم نمی تونم ازش دل بکنم هیچوقت.
دلم حکایت اسفنج زیر باران است از آسمان تو جذب بلا چه آسان است کمان کمان نظرت را کشیده ابرویم سزای سینه سپر کرده تیر باران است به خودنمایی اگر دم زدم زبانم لال تمام آنچه که گفتم شکنج یک آن است ربوده دین و دلم را و عقل و ایمان را چگونه صبر کنم صبر نصف ایمان است چه بازی است که چون چشم بندم ای پیدا دلم ز گم شدن خویشتن هراسان است منم کبوتر خرگوش بوده دیروز کلاه زیر سر توست تا مرا جان است از آن غروب که تردستی تو دودم کرد هنوز معرکه ات در بساط میدان است هنوز چوبه دار و جنازه ای بر باد هنوز نعش اسارت کف خیابان است |
||
|
+
زمان ساعت نويسنده راهله معماریان
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام باز هم به همه!!!
اینم غزل: گویا پریده در خواب اسم تو از دهانم فهمیده اند مردم آتش گرفته جانم انگشتها اشاره گوش و دهان و پچ پچ ایکاش مثل یک شمع میسوخت این زبانم دامن گرفته آتش رحمش به خشک و تر نیست از پوست لطیفت تا مغز استخوانم چون سایه می گریزم از لا به لای خورشید افتاده طشتم از بام هرگز نمی توانم شاید دوای جانم سمی کشنده باشد سر می کشیدمش گر جانش نبود جانم سر می کشم خدا را حل می شوم عطا را انسان گرفتگی شد خورشید جاودانم من پشت تو نشستم گل پشت و رو ندارد بگذار تا همیشه در سایه ات بمانم
منتظر نظرات شما هستم (بی صبرانه) |
||
|
+
زمان ساعت نويسنده راهله معماریان
|
|
||