قبل از غزل:
از بعضی دوستان شنیدم که پیامهایی با اسم من در وبلاگ های مختلف نقل شده که سوءتفاهماتی رو در پی داشته . بنده از همین جا اعلام می کنم که تا جایی که یادم میاد تو این مدت اخیر به علت مشغولیت های زیاد حتی فرصت سرزدن به دوستان نزدیک شعری ام را هم متاسفانه نداشتم چه برسد به نظر دادن و...
راستش دارم فکر می کنم کلا این اتاق زیر شیروانی رو ترک کنم . ظاهرا زیر آسمون خدا جای امن تریه.
و اما غزل...
هر چه می آیدم به سر حق است بس که عمری نفس نفس ماندم
گفت پاداش صبرتان حلواست من برای همین و بس ماندم
مانده ام تا بمیرم از غیرت از رگ گردنم بیا نزدیک
رفتی و دوری ات به بادم داد مثل یک مشت خار و خس ماندم
صبر کردن به خواری ام آورد پس کجا رفت عزتت مومن؟!
ناله ها بر زبان قافله رفت مثل بانگی جرس جرس ماندم
راهم از پیش و پس به او بسته است دست و پایم به در د می پیچد
به یکی جلوه زیر و رویم کن که در این راه پیش و پس ماندم
هرچه ایمان بیاورم کفر است هرچه زحمت بیاوری رحمت
قدری از رحمت خودت کم کن من که مومن به هیچکس ماندم
زندگی نوبتی ست اما نه نوبت من که شد ورق برگشت
غوره حلوا نگشت و سیب نصیب چرخها خورد ترش و گس ماندم
ای به قربان این عدالت محض چه بگویم که رحمتت آن بود
هررقم خواستی معامله کن من از این فضل و عدل پس ماندم
من اسیرم ولی نه آهویم من شجاعم ولی نه صیادم
تا تو رامم کنی به آرامی مثل یک شیر در قفس ماندم