آتش نوشته های مداد شمعی برنده جایزه پروین اعتصامی شد

سلام

مراسم اختتامیه پنجمین جشنواره ادبی پروین اعتصامی دیروز ۲۱ اسفند ۹۱ با حضور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در محل پژوهشکده فرهنگ هنر و معماری برگزار شد.

در این دوره از میان بیش از ۶۷۰۰ اثر که به دبیرخانه جشنواره ارسال شده بود در شاخه شعر از میان کاندیدای هشت گانه («از ماه تا ماهی» اثر پانته‌آ صفایی، «تور جهانگردی باد» اثر مریم آریان، «جمعه‌ها هنوز خواب می‌بیند» اثر سودابه مهیجی، «جمهوری غزل» اثر سیده فاطمه موسوی، «قانون» اثر مریم جعفری‌آرمانی،آتش نوشته‌های مداد شمعی» اثر راهله معماریان،  «گریه‌های شمع خنده‌های باد» اثر عالیه مهرابی و «یک سرنوشت سه حرفی» اثر نجمه زارع که به مرحله نهایی داوری ها راه یافته بودند)

آتش نوشته های مداد شمعی اثر راهله معماریان و جمهوری غزل به طور مشترک به عنوان اثر برگزیده انتخاب شدند.

نکته جالب توجه پنجمین دوره جایزه ادبی پروین این بود که به جز بخش شعر که دو اثر برگزیده داشت در سایر شاخه ها فقط شایسته تقدیر داشتیم.

به هر حال از این موفقیت خوشحالم و حس می کنم این جایزه تونسته کمی از بغض ها و تنگناهایی که در این مسیر در طول اینهمه متحمل شدم و پشت سر گذاشتم و دم بر نیاوردم رو جبران کنه.

باید بپذیرم که علی رغم همه شعارها هنوز در عمل جایگاه خانم ها و آقایون در اجتماع خیلی باهم فرق می کنه.چه بسا خانوم هایی برتر از آقایون باشند و به هیچ وجه دیده نشن و به چشم نیان و چه بسا آقایونی که پایین تر از خانم ها باشند و برجسته و پررنگ دیده شن. به هر حال جشنواره خوبی بود. خوشحالم...

 

سلام

دوستان! بالاخره مجموعه « جستجوهای یاهو» ی من از سوی نشر هزاره ققنوس منتشر شد.

این مجموعه شامل ۴۰تا غزله و مراسم رونمایی ش هم ساعت ۱۰ صبح روزچهارشنبه ۲۳ اسفند در محل خبرگذاری مهر واقع در خیابان استاد نجات اللهی(ویلا) کوچه بیمه برگزار می شه

از دیدن شما دوستان خوبم در اون مراسم خیلی خوشحال می شم.

یه شعر از این مجموعه:

این پسته از کجاست که می خندد

گویا به ریش ماست که می خندد

لب های ما به خنده نمی آید

این پسته سالهاست که می خندد

شاید میان سرخی لب هایش

خون من و شماست که می خندد

از سجده سر گرفتم و پرسیدم

این مجلی عزاست! که می خندد؟

حسی سرک کشیده نهانی گفت:

ابلیس بد صداست که می خندد

               ***

اما تمام قصه فقط این نیست

بشنو صدا دوتاست که می خندد

صوت یگانه ای همه از اخلاص

بر قُل قُل ریا ست که می خندد

شیطان به حال قهقهه افتاده

بر مکر او خداست که می خندد

اما میان صورت من لب نیست

او عاشق حیاست نمی خندد

به بهانه جایزه گام اول

سلام دوستان

گرجه خیلی کمم این روزها در این فضاها اما چون در قبال شعرهایم موظفم موفقیت هایشان را به گوش دیگران برسانم می گویم که کتاب آتش نوشته های مداد شمعی برگزیده جایزه گام اول امسال شد.

خوب.این هم از دینی که به گردن داشتم!

از دست اندرکاران این جایزه هم جا دارد تشکر کنم که این کتاب را نمی دانم از کجا به دست آوردند و بررسی کردند ...من خود خبر نداشتم و این برایم شیرین بود. شیرین تر از جایزه و برنده شدن. اینکه در عصر ارتباطات جایزه ای را به کسی بدهند آن هم بدون ارتباطات!! و اینها جای امیدواری دارد و خدای من گواه است که این مساله چقدر بیشتر از آن مساله!! شادم ساخت.دمشان گرم...

 به این بهانه چند شعر از این مجموعه و البته یک شعر هم از مجموعه در حال انتشارم«جستجوهای یاهو» رو در زیر براتون می ذارم.

من از دم و از بازدم سیرم

از زیستن همچون عدم سیرم

از نام و ننگ آدمیزادی

از اسم و فامیل خودم سیرم

از من اصول دین چه می پرسی؟

از اینکه خوبم یا بدم سیرم

آقا به قرآن محمد، من

از«دست و قرآن و قسم» سیرم

از نان شعر و خودخوری بیزار

از ناله های زیر و بم سیرم

دیگر چه حرفی مانده بنویسم

وقتی که از «نون و قلم» سیرم

دستم قلم بادا قلم بادا

از نان بازو خوردنم سیرم

******************

به لحن غیر صریحت دچار خواهم شد

به نام عشق، سیاستمدار خواهم شد

به پشت پرده ترین دست، دست خواهم داد

و با ستاره ترین یار، یار خواهم شد

چه دولتی ست در این عشق واژگون که در آن

شب طلاق تو کابینه دار خواهم شد

رسیده دوره ی اصلاح و جای اسب مراد

شبی به مرکب چوبین سوار خواهم شد

بگیر ساز مرا و بریز برگم را

که یارآمد و از نو بهار خواهم شد

****************************

آبستن هزارۀ سوم با ابروان سربی خاموش

موهای بی دلیل پریشان، بی روسری و عینک و روپوش!

یک سنگ کل پوشش من شد،آزادی به گور نشسته

تالارهای درهم و مجهول ما چشم می شویم و فقط گوش

انسان شدن عجیب معماست، ما می رویم اگرچه نخواهیم

ما می رویم اگرچه بمیریم هرلحظه سرسپرده و مدهوش

تنهاتر از زمان تولد مبهم تر از دقیقه رفتن

یاری که دل دهیم به او کیست؟ دردی که می کشیم به آغوش

بس ماجرا که خفته در این خواب ،برزخ ترین زن دو جهانم

فریاد من به گوش تو پیوست؛؟« یادم تو را چگونه فراموش»

این من منم که در تب رویت،خود را به هر دریچه همی زد

زخمی شد و شکست و گواهش این کاسۀ شکستۀ زانوش

تالارها بلند و منِ مست ،لنگان به راهِ تا تو رسیدن

آبستن هزارۀ چندم همراه ِمردگان سیه پوش

*****************************

از قضا دست و دلش بر هیچ زلفی بند نیست

با نوازش های ما او را سر لبخند نیست

غصه را با قند سابیدند خوشبختی نشد

ظاهرا از بخت بد این سفره قندش قند نیست

کهنه شد ترفند قند و رسم شیرین عسل

نَقل ما شد دیگر این ترفند ها ترفند نیست

در زمین صددانه عاشق داشتی فصل بهار

ای بلایت بر سرم هر دانه ای اسفند نیست

خویش را آتش زدم با لعنت چشم حسود

بی سرو پایم دگر دستم به جایی بند نیست

مِهر می افتد مگر از سکه چشمان من

هیچ کس چون من نگاهت را ارادتمند نیست

شاخه هایی از نبات مهرتان می خواستم

هرچه شد فرقی ندارد بحث چون و چند نیست

حال دیگر خون بهایم را گران تر کرده اند

خاندان من در این ده کوره ثروتمند نیست

فقر دستم را گرفت و تا فنا با خویش برد

در ولایات دگر این رسم ها هرچند نیست

مرگ می گویند پایان بخش هر دلبستگی ست

عاشقان را مرگ آن طوری که می گویند نیست

 *************************

داغ اگر بر جبين گذاشته ام

بر دلم بيش از اين گذاشته ام

از ملامت شدن نمي ترسم

تاج بر فرق دين گذاشته ام

با دم شير کرده ام بازي

پاي بر روی مين گذاشته ام

باز شادم که آبرويم  را

 نزد فردي امين گذاشته ام

شرک، مخفي نشد در ايمانم

بر دلم ذره بين گذاشته ام

تا بفهمم که چيست حرف دلت

قاصدک در کمين گذاشته ام

وه چه دنياي ناطقي ست سکوت

بر لبم نقطه چين گذاشته ام

من نمردم فقط پس از يک عمر

بار خود را زمين گذاشته ام

 

دلتنگی و مقداری شعر

سلام

روزهای سختی از دلتنگی رو سپری می کنم،

دلم برای کسی تنگ نیست .اصلا خودش  تنگه. حس می کنم دنیا سهمم رو قایم کرده.

پریروز یعنی پنجشنبه  ۱۷ فروردین بزرگداشت دکتر سید حسن حسینی بود. با گروهی از دوستان به سمت بهشت زهرا همراه شدیم .دو سه ساعت در آن هوای عجیب تنفس کردیم، گپ زدیم، شعر خواندیم. خیلی ها را دیدیم از دوستان شاعر اقصی نقاط شهر یاحتی کشور و خیلی ها را ندیدیم اما به یاد آوردیم ، با عکس های حک شده بر سنگ قبرها ...با نام های حک شده بر دل.

اما کسانی که بودند :استاد ساعد باقری،خانم دکتر راکعی، دکتر احمد مسجد جامعی، اسماعیل امینی،عبدالجبار کاکایی، سهیل محمودی و باز کسانی که بودند خانواده سید و قیصر و باز کسانی که بودند سید و...

روزهای عجیبی ست.حس غریبی در دل دارد. امسال اول فروردین تولدم کمرنگ تر از هر سال بود.مثل خودم که کمرنگ تر بودم. هرکس که منتظر ش بودم نه بود و نه یادم بود و هرکس هیچ انتظاری ازش نداشتم برام سنگ تموم گذاشت. این بود که میلاد بی روحی شد شد حکایت لبخندهای بر لب و دلهای غصه دار

اما در خصوص شعر امیدوارم کتاب دومم به نمایشگاه برسه و کتاب اولم باتوجه به مشکلاتی که برای ناشر(دفتر شعر جوان) پیش اومده بتونه تجدید چاپ بشه و تو نمایشگاه حضور داشته باشه. خلاصه که اوضاع شعر ها هم مثل خودم نامعلومه و در هاله ای از ابهام.گرچه به فضل حق اوضاع سرایش رو به راهه.

 حالا دو شعر از مجموعه جدید منتشر نشده ام براتون می گذارم که امیدوارم خوشتون بیاد:

۱

اشک های مرا نبین مادر

من فقط خسته ام ،‌همين ،‌مادر

كاش دختر نزاده بودي هيچ

توي اين خاك و سرزمين مادر!

كاشكي بي سواد مي ماندم

فارغ از شايد و يقين مادر

تا كه چشمان من نمي شد باز

به حقايق، به آن و اين، مادر

من قوي نيستم به اندازه

بازوان مرا ببين مادر!

زور،‌اينجا ملاك خوشبختي ست

من قوي نيستم چنين مادر!

من فقط مهر را بلد شده ام

از نگاه تو نازنينْ مادر

باز بايد به كودكي برگشت

تا شوم در دلت جنين مادر

دخترت را بكش خلاصش كن

پسري كور برگزين مادر

 

و کار دوم:

 

اين پسته از کجاست که مي خندد؟

گويا به ريش ماست که مي خندد

لب هاي ما به خنده نمي آيد

اين پسته سالهاست که مي خندد

گويا ميان سرخي لب هايش

خون من و شماست که مي خندد

از سجده سر گرفتم و پرسيدم

اين مجلس عزاست،که مي خندد؟

یک حس بی دلیل به من می گفت

ابليس بد صداست که مي خندد

اما تمام قصه فقط اين نيست

بشنو صدا دوتاست که مي خندد

ديشب ميان غلغله مسجد

ديدم که ربناست که مي خندد

صوت يگانه اي همه از اخلاص

بر قُل قُل رياست که مي خندد

شيطان به حال قهقهه افتاده

بر مکر او خداست که مي خندد

اما ميان صورت من لب نيست

او عاشق حياست،نمي خندد

 

منتظر نظرات شما هستم....

در پناه حق...

 

مادري که مهربان شد

 

 

سلام بر همه دوستان قلم فرساي شيرين سخن

مدتي نبودم . درگير بودم و دلگير. دو عزيز از کف داديم. دو عزيز از نازنينان خانواده. از قضا چاپ اولين مجموعه ام هم در همين احوالات صورت گرفت . احوالاتي که حوصله دنيا و خودم و کلا هيچ چيز رو نداشتم. حالا به خودم اومدم بعد چند ماه و مي بينم فرزندم رو از غم رها کردم. فرزندي که سالها عمرم رو براش گذاشتم.شعر ها م رو.مي گن روز قيامت زنان از هول بچه هاشونو رها مي کنن. باور نمي کردم. اين چند ماه برا من وخانواده م عين قيامت بود.

بذاريد دينم رو به شعرام و مجموعه ام ادا کنم.حتي خودم هم هيچ جا معرفي ش نکردم.

بچه ها! کتاب آتش نوشته هاي مداد شمعي شامل۵۲اثر هستش که ۴۸ تاش غزله. دفتر شعر جوان چاپ کرددش و شماره هاي دفتر و کتاب فروشي ش هم ۹-۲۲۶۱۷۱۷۸ و نيز ۶۶۴۹۸۹۷۴ هستش محل فروش هم که طبقه منفی ۲ پاساژ فروزنده روبه روی دانشگاه تهرانه. البته کتاب فروشی قلهک(دارینوش) به آدرس شریعتی سر دولت هم این کتاب رو داره.

حالا چند تا از غزلهاي اين مجموعه رو هم براتون مي ذارم که بلکم مهرش به دلتون بیفته و اونجا یه جای کوچیک هم که شده برا خودش باز کنه!

غزل شماره۱:

ديگر اي ماه به قانون زمين شک دارم

به گل و رويش و باران پس از اين شک دارم

من که يک شاخه ي کم جان گل تسليمم

به درختان تنومند يقين شک دارم

به سر صوفي ِ با باده عجين مشکوکم

به دل عالم سجاده نشين شک دارم

هيچکس لکه ي ترديد مرا پاک نکرد

اگر امروز به سرتا سر دين شک دارم

وحي آمد که:«تو از بند تنت آزادي»

چند روزيست به اين روح امين شک دارم

تا تو را يافتم اي اصل يقين کور شدم

اين دلم - ظاهر و باطن- توببين شک دارم؟

عاشقم بر تو و اين نامه ي اعمال من است

به جهنم که به فردوس برين شک دارم


 

 غزل شماره۲:

از قضا دست و دلش بر هیچ زلفی بند نیست

با نوازش های ما او را سر لبخند نیست

غصه را با قند سابیدند خوشبختی نشد

ظاهرا از بخت بد این سفره قندش قند نیست

کهنه شد ترفند قند و رسم شیرین عسل

نَقل ما شد دیگر این ترفندها ترفند نیست

در زمین صد دانه عاشق داشتی فصل بهار

ای بلایت بر سرم هر دانه ای اسفند نیست

خویش را با لعنت چشم حسود آتش زدم

بی سرو پایم دگر دستم به جایی بند نیست

مِهر می افتد مگر از سکه چشمان من؟

هیچ کس چون من نگاهت را ارادتمند نیست

شاخه هایی از نبات مهرتان می خواستم

هرچه شد٬فرقی ندارد٬بحث چون و چند نیست

حال دیگر خون بهایم را گران تر کرده اند

خاندان من در این ده کوره ثروتمندنیست

فقر دستم را گرفت و تا فنا با خویش برد

در ولایات دگر این رسم ها هرچند نیست

مرگ٬می گویند پایان بخش هر دلبستگی ست

عاشقان را مرگ آن طوری که می گویند نیست


 

 غزل شماره۳:

به من نمي خورد اينگونه شام خوردنها

خدا نخواسته حرص مقام خوردنها

به من نيامده اين دست جامه هاي جديد

عوض شدن به ازاي حرام خوردنها

ميان اينهمه قلب مريض ِ وامانده

به من نمي رسد اين در صيام خوردن ها

سلام کن که به جام سلامتي برسي

به جاي اينهمه حرص مدام خوردنها

وگرنه بنده که از احترام لبريزم

بسا شنيده ام از اين سلام خوردنها!

نمي خورم،به خدا لب نمي زنم،ممنون

حقير، سيرم از اين اتهام خوردنها

غم بزرگ من اين کله هاي گنجشکي ست

که روز،روزه و شب نان نام خوردنها

نماز مغرب ماه مبارک رمضان

شروع مي شود از والسلام،خوردن ها

 

غزل شماره ۴:
 

بر آن سر است که نائل شود به یاری دوست

سری که ساخته با دار وبا نداری دوست

 

چه می شود که گل سر سبد قبول کند

نصیب ما بشود گنج ته تغاری دوست

 

به هر طرف که نظر می کنم به چشم امید

 چهار فرض محال است بخت یاری دوست

 

اگر جواب کنندم نمی کنم کاری

که خدشه دار شود اصل سازگاری دوست

 

اگر عقاب کنندم نمی کنم زاری

به حکم در همه احوال ،رازداری دوست

 

نه من دلش را دارم سرش به درد آید

نه او سراچه ي دل مي دهد به خواری دوست

 

جواب منفی او یک نگاه مثبت بود

  چه مشگل است مفاهیم استعاری دوست

 

غزل شماره۵:
 

- سلام، حضرت دریا ، پیام بگذارید

اگر شده ست فقط یک سلام ، بگذارید

اگر نه ، عیب ندارد به یک دقیقه سکوت

به ساحت خودتان احترام بگذارید

- سلام  حضرت دریا پیام من تلخ است

زبان تلخ مرا بی کلام بگذارید

اگر اجازه دهید از حروف دل بکنیم

دلی شبیه شماناتمام ،  بگذارید

و بعد مثل علی مخفیانه در دل شب

ستاره های مرا پشت بام بگذارید

به جای اینهمه سهمیه ي غزل یک شب

برای زخم دلم التیام بگذارید

بقای عمر غزل باد هرچه خاک شماست

 براي راهله سنگ "تمام" بگذارید

 

 غزل شماره۶:

گم شو از محدوده بيرون زندگي مال من است

عشق،شادي،کوه،دريا سهم امسال من است

بيخودي اطوار از خود درنياور برف پير

گرمي خرداد زير پيچش شال من است

مکث بيخود کردي و دوران رقصيدن گذشت

اين لبالب هاي تحسين بعد از اين لال من است

سکّه هاي نقره ي ماه و طلاي آفتاب

شادباش رقص نور و باله بر بال من است

طالع نحسم پس از برخورد با مريخ او

رفع شد، يک استکان تغيير در فال من است

رشوه گويا داده اي مشکوک امشب مي زند

مشتري با چانه اش در فکر اغفال من است

روزه مي گيرم که دستت را بخوانم،تا به حال

ماه،يک ماه است يوم الشّک ِ شوّال ِ من است

شب به پايان مي رسد خورشيد زيباي جنوب

با لب نارنجي اش امسال هم مال من است

 

موفق و سربلند باشيد و نظر يادتون نره.در پناه حق...

مجموعه شعرهای من به نام آتش نوشته های مداد شمعی نوسط انتشارات دفتر شعر جوان  منتشر شد. جهت اطلاع و اینها...

هستم هنوز و غصه ی فردا نمی خورم

                   سلام

                  

     با غزلی آمدم تا بگویم؛ هستم هنوز و غصه ی فردا نمی خورم

   

 از دیدنت حیرانم و ماتم             دایم پر از هی هوی و هیهاتم

 

وقتی که می بینی مرا انگار             مجموعه ای از اشتباهاتم

 

تو اشتباه بکر من هستی                    من عاشق رنج مکافاتم

 

نذر تو کردم هرچه گندم بود                من اهل خیرات و مبرّاتم

 

گاهی بیا چشم از زمین بردار                گاهی بیا کنج خراباتم

 

تا بشنوی از قُل قُل ِمینا                    اخلاص را در هر مناجاتم

 

من سرزمین تازه ای هستم                 هرلحظه لبریز مهمّاتم

  

دیگر نکن با وعده ی فردوس                    خام احادیث و روایاتم

 

اینجا،همین امروز، فردوس است         گاهی نگاهی کن به آیاتم

 

سلام

قبل از غزل:

از بعضی دوستان شنیدم که پیامهایی با اسم من در وبلاگ های مختلف نقل شده که سوءتفاهماتی رو در پی داشته . بنده از همین جا اعلام می کنم که تا جایی که یادم میاد تو این مدت اخیر به علت مشغولیت های زیاد حتی فرصت سرزدن به دوستان نزدیک شعری ام را هم متاسفانه نداشتم چه برسد به نظر دادن و...

راستش دارم فکر می کنم کلا این اتاق زیر شیروانی رو ترک کنم . ظاهرا زیر آسمون خدا جای امن تریه.

 و اما غزل...

 

هر چه می آیدم به سر حق است بس که عمری نفس نفس ماندم

گفت پاداش صبرتان حلواست من برای همین و بس ماندم

مانده ام تا بمیرم از غیرت از رگ گردنم بیا نزدیک

رفتی و دوری ات به بادم داد مثل یک مشت خار و خس ماندم

صبر کردن به خواری ام آورد پس کجا رفت عزتت مومن؟!

ناله ها بر زبان قافله رفت مثل بانگی جرس جرس ماندم

راهم از پیش و پس به او بسته است دست و پایم به در د می پیچد

به یکی جلوه زیر و رویم کن که در این راه پیش و پس ماندم

هرچه ایمان بیاورم کفر است هرچه زحمت بیاوری رحمت

قدری از رحمت خودت کم کن من که مومن به هیچکس ماندم

زندگی نوبتی ست اما نه نوبت من که شد ورق برگشت

غوره حلوا نگشت و سیب نصیب چرخها خورد  ترش و گس ماندم

ای به قربان این عدالت محض چه بگویم که رحمتت آن بود

هررقم خواستی معامله کن من از این فضل و عدل پس ماندم

من اسیرم ولی نه آهویم من شجاعم ولی نه صیادم

تا تو رامم کنی به آرامی مثل یک شیر در قفس ماندم

 

سلام.

 

از دیده پرخون من مردم چه می دانند                         نان فانتزی ها قصه گندم چه می دانند؟

 

با شیشه های آبجو مردان دور اندیش                    در برجک اندیشه ها از خم چه می دانند؟

 

با پارک های جنگلی یا بسته ای دریا                    از زلف باز جنگل " گیسُم " چه می دانند؟

 

از برج عقرب تا کنون بازار گِل گرم است                      مستاجران برج از هیزم چه می دانند؟

 

معنای نیش شاپرکها را چه می فهمند                       از بوسه بی کینه کژدم چه می دانند؟

 

حلوا به خاکم ماند و کامم همچنان تلخ است        این خاکیان از مجلس هفتم چه می دانند؟

 

مهلت ندارم باید از این برج برخیزم                           اما کجا باید روم مردم چه می دانند؟!

 

گلهای نامانای نامیرای مصنوعی                          از حال گلچینان سردرگم چه می دانند؟

شب خمیازه کشید و روز شد

     

    سلام

 بالاخره پس از سیصد قرن این وبلاگ بینوا هم به روز شد.

 راستی که دوستای حقیقی تو دنیای مجازی معلوم می شند! همچنان سر می زنند و حتی شده با گلایه ای فضا رو پر می کنند از عطر دوستی . 

 باز هم سپاس و اینک شعر:

 

 آغاز شد دوباره برایم نمایشت                        من پشت صحنه حسرت دست نوازشت

 

 

چون غنچه بسته است لبانم به انتظار                    فصل من است پردۀ دوم گشایشت

 

 

اما چقدر فاصله احساس می کنم                         لبریزم از سکوت و تمنای خواهشت

 

 

حالا که کشف پشت سر کشف می رسد                نطقی نمانده است برای سرایشت

 

 

ای قصه فصلهای مرا زودتر بخوان                          صدبار پاره شد دل من در کشاکشت

 

 

دیگر در این ستم کده یک نقش نو نیار                  تا مرگ، سهم من نشود فصل زایشت

 

 

آه ای بهار آمدی و سوخت ریشه ام           چون شاخه شاخه شاخه عوض شد گرایشت

 

 

می بینی ای نگار پر از نقش تازه ام!                     تنها منم که سوخته از فرط سازشت


 

 

شدیدا چشم انتظار نقدهای خشخاشی تون هستم.

متبرک باد این عید

 

سلام.

 

بر آن سر است که نائل شود به یاری دوست                   سری که ساخته با داری و نداری دوست

 

چه می شود که گل سر سبد به ما برسد                           نصیب ما بشود گنج ته تغاری دوست

 

به هر طرف که نظر می کنم به چشم امید                    چهار فرض محال است بخت یاری دوست

 

اگر جواب کنندم نمی کنم کاری                                    که در سوال شود اصل سازگاری دوست

 

اگر عقاب کنندم نمی کنم زاری                                     به حکم در همه احوال ،رازداری دوست

 

نه من دلش را دارم سرش به درد آید                         نه او سرش را دارد که دل به خواری دوست

 

قیامت من بیمار برزخی دگر است                                جهنم است مرا پشت سر گذاری دوست

 

شفا دهید به من تا نفس نفس بشوم                                  شب معاینه بیمار افتخاری دوست

 

جواب منفی او یک نگاه مثبت بود                             چه مشگل است مفاهیم استعاری دوست

 

 


 

و بعد...

 

 

سلام

اگر باد دارد مرا می برد...                             سرِ دار دارد مرا می خرد...

 

تو در پوستینم نشو گرگ وار                            اگر باد برده ست می آورد

 

برادر! توحش مرا گرگ نیست                          خیانت گلوی مرا می درد

 

نگو یوسف است این، نه، من یک زنم             رسالت زند بر زنان دست رد

 

ضعیفیم و با قوت و حول او                          زمین بهرمان پیرهن می درد

 

چرا چاه تو؟ کوه می بلعدم                        اگر چپ به چشمم کسی بنگرد

 

مرا باد در خویش می پیچد و                        از این شهر بی آبرو می برد

 

اگر همچو یوسف اگر همچو زال                    گذشتیم و این نیز هم بگذرد

 ..............................

و نیز:

در چشم ترم شکوفه ی احساس است             هر چکه ی اشک تکه ای الماس است

 

بیهوده ملامتم نکن ای زاهد                          من معتقدم که عشق حق الناس است!

 

پس از گذشت سه قرن

سه قرن گذشت...!

سلام. به خدا شرمنده ام. چه کار کنم؟ سرم این روزها خیلی شلوغه...دوستان خیلی محبت دارند. و این یه دلگرمی بزرگه. همین محبتها...چیز دیگه ای نیست که بشه بهش تکیه کرد. وقتی از همه دنیا کنده شدی باز یه عده هستن که تو رو پیوند می دن. خوب این باارزشه. چون به هر حال باید زندگی کرد.از قضا تو همین دنیا...

می خواستم یه شعر بهتر تر بیارم. دیدم اگه از این موقعیت استفاده نکنم دوباره ممکنه بره سه قرن دیگه.  تنها چیزی که الان دم دستمه اینه که براتون می نویسم.

 

عکس خرگوش عقابی شد و از قاب پرید               گربه ناخواسته ماهی شد و در آب پرید

 

 

صبح دیدیم که در چنگ عقاب آهو بود                       ماهیَک نیز به کرم سر قلاب پرید

 

 

خسته از اینهمه تکرار درخت از جنگل              رفتم و صد گره از این سر بی تاب پرید

 

 

نردبان فلکی تکیه کلامم را برد                              عادت جنگلی ام از لب بشقاب پرید

 

 

خانه ای ساختم اما خودمانیم دلا                      حیف آن رنگ که از چهره ی مهتاب پرید

 

 

این چه شهریست که با قاشق شادی شب عید        هردری را که زدم یک نفرازخواب پرید؟

 

 

باز ماهی شدم و از دل تنگم گفتم                             پریا حال مرا بنگر و دریاب، پرید

 

موفقیت در به روز رسانی!

سلام.

این هم غزلی به تاخیر و با پوزش...

 

چندیست دیگر شانه ای بر سر نداری                مهمان بی پیرایه ای بر در نداری

 

 

ای هدهد ناخوش خبر جانت سلامت              هرچند یک چندیست بال و پر نداری

 

 

یک بار بالت حامل امید خالیست                    یک بار جز پروا پری دیگر نداری

 

 

یک شب گدای آفتابی،مست و بیدار              غیر از نداری جامه ای در بر نداری

 

 

یک روز ماه مجلس شاهی و هرگز       می خواهی از خواب خوشت سربر نداری

 

 

منزل به منزل سینه ات خالی شد از دل              کو پس دلت آخر اگر دلبر نداری

 

 

پل های پشتت را شبی بشکن که دیگر         با سنگ شک حتی ترک هم بر نداری

 

 

هر جا خطر باشد علائم می درخشند            کافیست در باب عطش لب تر نداری

 

 

با آبیاری های دیمی گل نروید               دست از سرش سی روزه باید بر نداری

 

 

هر روز او را نازی و ما را نیازی            ای مردمان از هر غمی بهتر؛ نداری

 

 

حتی دو روزم نیز دیگر مثل هم نیست         چندیست با ایمان شدم، باور نداری؟


 

 

بی صبرانه منتظر نظرات شمایم.

وا اسفاها

 

 

عجب !!! بعد یه قرن مشگل به روز شدن این وبلاگ بی نوا باز شد ، یه متر نوشتم دکمه بازسازی! رو که زدم رفت تو یه صفحه دیگه( "ورود به بخش مدیریت "انگار) حالا چکار کنم؟؟!!

از واقفان به علوم کامپوتر عاجزانه خواهشمندم تا پایان وقت اداری امروز نظرات و پیشنهادات خود را به صندوق پستی ~..! ببخشید نه.. در همین وبلاگ ثبت کنند .

تا فرصتی دیگر که قول می دم خیلی زود باشه و با غزلی به روز باشم خداحافظ همگی.. 

به امید روزی که هیچ نوشته ای  با یه دکمه پاک نشه!

سلام به همه دوستای خوبم

دیرگاهیست که به روز نکرده ام. پوزش. کما اینکه زیاد هم توفیری ندارد!

یه غزل نه خیلی خیلی جدید می نویسم. نمی دونم این وبلاگ چرا به من زمان حال نمی رسه و عقب عقب راه میره!  هنوز مردده.

 

تیر نگاهش آتش قلب عطارد شد                                 از ابتدای آفرینش عاشقی مد شد

نزدیک تر موجود این منظومه تا دیدش              از هرچه جزاو کور شد ازخویش بیخود شد

دیگر نمی دانم پس از آن را نفهمیدم                               بر هر بلایی مبتلا بیچاره لابد شد

کوچک ترین سیاره هم دور سرش چرخید                 سرگشتگی دیگر مسیری پرتردد شد

بر شانه کم جان همیشه بار سنگین است                    در قرعه فال تو پیدا نام هدهد شد

جاهل پذیرفت آنچه را هرگز نمی بایست                  کاری که هرگز ازازل باید نمی شدشد

امروز می چرخد جهان بر پایه تغییر                             دریای احمر سبز شد کوه زمرد شد

از پشت کوه قاف انسان مدرن آمد                               طعم اصیل عشق درگیر تجدد شد

تیـراژ غـم بالاسـت جـلد اول گریــه                                آلـــوده بــازار از بــدو تــولــد شــد

گفتم نمازم را سلامی نیست در پایان                           تیر نگاهش آمد و ذکرم تشهد شد

 

ناگهان چه زود دیر می شود...

یاران عزیز سلام!

قیصر هم رفت. استاد مسلم همه ما...

چه تهی شدنی...شاید با مرگ نزدیک ترین کسانم اینگونه تهی نشده بودم. احساس می کنم روح غزلهام رفته. بدون اون نگاهها دیگه چطور می شه شعر نوشت؟! بدون اون صدای آسمانی..

خودم رو لا به لای شعر هاش جستجو می کنم. دنبال یک پناهگاه می گردم . مثل جوجه ای که زیر بال و پر مادرش فقط احساس امنیت میکنه. اما....

عین پرنده ها که در قفسند..خودم را به در و دیوار میزنم....نه...خلا بزرگ تر از این حرفهاست که به این زودیها پر بشه.

دو هفته قبل بود. در کنگره شعر جوان آخرین تندیسی که گرفتم از دست او بود رویش نوشته بود: مهربانی را بیاموزیم. گفتم دستتون درد نکنه. گفت دست شما درد نکنه. از شعری که آن روز خوانده بودم خیلی خوشش آمده بود . همانجا در سالنم هم بهم گفته بود. چه متواضعانه یک استاد یک جوجه شاعر را تحویل می گرفت!

وااااااااااااااااای خدای بزرگ ! حالا آن نگاهها را از کجا بیاورم. آن انرژی را که در یک لحظه سکوتش حتی بدست می آوردم از لا به لای چند صد سخنرانی باید پیدا کنم ؟ میدانم که هرگز پیدا نخواهم کرد.

چند وقت پیش بود . در جلسه نقد آخرین کتابش ـ دستور زبان عشق ـ مثل تقریبا هر کجای دیگر که میشد دخترش ـ آیه ـ نیز همراهش آمده بود. به او غبطه خوردم. خاک بر سرم....

دوشنبه/ روز قبل از سه شنبه لعنتی همین هفته / درست روز قبل از واقعه خواب دیدم که چند تا از انگشتانم را بریده اند. در همان خواب فکر کردم که دیگر چگونه قلم به دست بگیرم؟ چگونه بنویسم؟ بیدار که شدم خیلی دلم میخواست تعبیرش را بدانم. اما حالا آرزو میکنم که ای کاش هرگز تعبیرش را نمی خواستم و ای کاش هرگز تعبیر نمیشد. قیصر عزیز! پشت و پناه غزلهایم...نوشته هایم...دیگر چگونه بی تو قلم به دست بگیرم؟

گفتم لال شوم اگر در رثای استادم شعری بنویسم. بدون انگشت. اما نمیدانم این راز ـ این سر همیشگی ـ چگونه هربار خودش را با هر حقه و ترفندی به گردنم می اندازد.

غزلی که میخوانید نتیجه یک ذهن آشفته است. ببخشید . دیگر هنرمندانه نیست. شاید هیچوقت هم نشود.

 

مرگ بر من باد اگر مرگ تو را باور کنم                       کاش میشد خاک را جای تو من بر سر کنم

شعرهای مانده در ذهنت چه خواهد شد بگو                      شعر باید جای گل در رفتنت پرپر کنم

حافظ دوران!چه میگویند باید بعد از این                             شعرهای رفته را بی حافظه از بر کنم

ای که انگشت قلم گیر غزلهای منی                        بی تو چون بنویسم و چشم قلم را تر کنم؟

گفته بودی می رویم از یادها روزی  مگر                             آنچه را آموختم با اشک و خون باور کنم

شعرهایت تا ابد آیینه جان تواند                                  نیستی و بعد از این باید به آنها سر کنم

از شکیبایی به قرآن عاجزم ـ در چشم خویش                         باید این آیینه ها را آیه قیصر کنم

 

امشب ای ماه...

سلام بر همه دوستهای خوبم. مرسی از این که تا این لحظه همراهیم کردین و نظرات تلخ و شیرینتون رو ازم دریغ نکردین. حالا یه غزل جدیدتر براتون بنویسم. راستش اون قبلی برای خیلی وقت پیش بود ولی من به علت تعلق خاطر خاصی که بهش دارم نمی تونم ازش دل بکنم هیچوقت.

 

دلم حکایت اسفنج زیر باران است                         از آسمان تو جذب بلا چه آسان است

کمان کمان نظرت را کشیده ابرویم                        سزای سینه سپر کرده تیر باران است

به خودنمایی اگر دم زدم زبانم لال                       تمام آنچه که گفتم شکنج یک آن است

ربوده دین و دلم را و عقل و ایمان را                       چگونه صبر کنم صبر نصف ایمان است

چه بازی است که چون چشم بندم ای پیدا          دلم ز گم شدن خویشتن هراسان است

منم کبوتر خرگوش بوده دیروز                                کلاه زیر سر توست تا مرا جان است

از آن غروب که تردستی تو دودم کرد                     هنوز معرکه ات در بساط میدان است

هنوز چوبه دار و جنازه ای بر باد                             هنوز نعش اسارت کف خیابان است

هر چه می خواهد دل تنگت

سلام باز هم به همه!!!

اینم غزل:

گویا پریده در خواب اسم تو از دهانم                                فهمیده اند مردم آتش گرفته جانم

انگشتها اشاره گوش و دهان و پچ پچ                     ایکاش مثل یک شمع میسوخت این زبانم

دامن گرفته آتش رحمش به خشک و تر نیست                   از پوست لطیفت تا مغز استخوانم

چون سایه می گریزم از لا به لای خورشید                     افتاده طشتم از بام هرگز نمی توانم

شاید دوای جانم سمی کشنده باشد                     سر می کشیدمش گر جانش نبود جانم

سر می کشم خدا را حل می شوم عطا را                  انسان گرفتگی شد خورشید جاودانم

من پشت تو نشستم گل پشت و رو ندارد                       بگذار تا همیشه در سایه ات بمانم

 

منتظر نظرات شما هستم (بی صبرانه)

سلام به همه . حتی اونهایی که اصلا اینجا نخواهند اومد. خوبی این فضا اینه که میتونی اومدن هر کسی رو تصور کنی!

شروع مرا بپذیرید.

به زودی با غزلی در خدمتتان هستم.