سلام دوستان

گرجه خیلی کمم این روزها در این فضاها اما چون در قبال شعرهایم موظفم موفقیت هایشان را به گوش دیگران برسانم می گویم که کتاب آتش نوشته های مداد شمعی برگزیده جایزه گام اول امسال شد.

خوب.این هم از دینی که به گردن داشتم!

از دست اندرکاران این جایزه هم جا دارد تشکر کنم که این کتاب را نمی دانم از کجا به دست آوردند و بررسی کردند ...من خود خبر نداشتم و این برایم شیرین بود. شیرین تر از جایزه و برنده شدن. اینکه در عصر ارتباطات جایزه ای را به کسی بدهند آن هم بدون ارتباطات!! و اینها جای امیدواری دارد و خدای من گواه است که این مساله چقدر بیشتر از آن مساله!! شادم ساخت.دمشان گرم...

 به این بهانه چند شعر از این مجموعه و البته یک شعر هم از مجموعه در حال انتشارم«جستجوهای یاهو» رو در زیر براتون می ذارم.

من از دم و از بازدم سیرم

از زیستن همچون عدم سیرم

از نام و ننگ آدمیزادی

از اسم و فامیل خودم سیرم

از من اصول دین چه می پرسی؟

از اینکه خوبم یا بدم سیرم

آقا به قرآن محمد، من

از«دست و قرآن و قسم» سیرم

از نان شعر و خودخوری بیزار

از ناله های زیر و بم سیرم

دیگر چه حرفی مانده بنویسم

وقتی که از «نون و قلم» سیرم

دستم قلم بادا قلم بادا

از نان بازو خوردنم سیرم

******************

به لحن غیر صریحت دچار خواهم شد

به نام عشق، سیاستمدار خواهم شد

به پشت پرده ترین دست، دست خواهم داد

و با ستاره ترین یار، یار خواهم شد

چه دولتی ست در این عشق واژگون که در آن

شب طلاق تو کابینه دار خواهم شد

رسیده دوره ی اصلاح و جای اسب مراد

شبی به مرکب چوبین سوار خواهم شد

بگیر ساز مرا و بریز برگم را

که یارآمد و از نو بهار خواهم شد

****************************

آبستن هزارۀ سوم با ابروان سربی خاموش

موهای بی دلیل پریشان، بی روسری و عینک و روپوش!

یک سنگ کل پوشش من شد،آزادی به گور نشسته

تالارهای درهم و مجهول ما چشم می شویم و فقط گوش

انسان شدن عجیب معماست، ما می رویم اگرچه نخواهیم

ما می رویم اگرچه بمیریم هرلحظه سرسپرده و مدهوش

تنهاتر از زمان تولد مبهم تر از دقیقه رفتن

یاری که دل دهیم به او کیست؟ دردی که می کشیم به آغوش

بس ماجرا که خفته در این خواب ،برزخ ترین زن دو جهانم

فریاد من به گوش تو پیوست؛؟« یادم تو را چگونه فراموش»

این من منم که در تب رویت،خود را به هر دریچه همی زد

زخمی شد و شکست و گواهش این کاسۀ شکستۀ زانوش

تالارها بلند و منِ مست ،لنگان به راهِ تا تو رسیدن

آبستن هزارۀ چندم همراه ِمردگان سیه پوش

*****************************

از قضا دست و دلش بر هیچ زلفی بند نیست

با نوازش های ما او را سر لبخند نیست

غصه را با قند سابیدند خوشبختی نشد

ظاهرا از بخت بد این سفره قندش قند نیست

کهنه شد ترفند قند و رسم شیرین عسل

نَقل ما شد دیگر این ترفند ها ترفند نیست

در زمین صددانه عاشق داشتی فصل بهار

ای بلایت بر سرم هر دانه ای اسفند نیست

خویش را آتش زدم با لعنت چشم حسود

بی سرو پایم دگر دستم به جایی بند نیست

مِهر می افتد مگر از سکه چشمان من

هیچ کس چون من نگاهت را ارادتمند نیست

شاخه هایی از نبات مهرتان می خواستم

هرچه شد فرقی ندارد بحث چون و چند نیست

حال دیگر خون بهایم را گران تر کرده اند

خاندان من در این ده کوره ثروتمند نیست

فقر دستم را گرفت و تا فنا با خویش برد

در ولایات دگر این رسم ها هرچند نیست

مرگ می گویند پایان بخش هر دلبستگی ست

عاشقان را مرگ آن طوری که می گویند نیست

 *************************

داغ اگر بر جبين گذاشته ام

بر دلم بيش از اين گذاشته ام

از ملامت شدن نمي ترسم

تاج بر فرق دين گذاشته ام

با دم شير کرده ام بازي

پاي بر روی مين گذاشته ام

باز شادم که آبرويم  را

 نزد فردي امين گذاشته ام

شرک، مخفي نشد در ايمانم

بر دلم ذره بين گذاشته ام

تا بفهمم که چيست حرف دلت

قاصدک در کمين گذاشته ام

وه چه دنياي ناطقي ست سکوت

بر لبم نقطه چين گذاشته ام

من نمردم فقط پس از يک عمر

بار خود را زمين گذاشته ام