یاران عزیز سلام!

قیصر هم رفت. استاد مسلم همه ما...

چه تهی شدنی...شاید با مرگ نزدیک ترین کسانم اینگونه تهی نشده بودم. احساس می کنم روح غزلهام رفته. بدون اون نگاهها دیگه چطور می شه شعر نوشت؟! بدون اون صدای آسمانی..

خودم رو لا به لای شعر هاش جستجو می کنم. دنبال یک پناهگاه می گردم . مثل جوجه ای که زیر بال و پر مادرش فقط احساس امنیت میکنه. اما....

عین پرنده ها که در قفسند..خودم را به در و دیوار میزنم....نه...خلا بزرگ تر از این حرفهاست که به این زودیها پر بشه.

دو هفته قبل بود. در کنگره شعر جوان آخرین تندیسی که گرفتم از دست او بود رویش نوشته بود: مهربانی را بیاموزیم. گفتم دستتون درد نکنه. گفت دست شما درد نکنه. از شعری که آن روز خوانده بودم خیلی خوشش آمده بود . همانجا در سالنم هم بهم گفته بود. چه متواضعانه یک استاد یک جوجه شاعر را تحویل می گرفت!

وااااااااااااااااای خدای بزرگ ! حالا آن نگاهها را از کجا بیاورم. آن انرژی را که در یک لحظه سکوتش حتی بدست می آوردم از لا به لای چند صد سخنرانی باید پیدا کنم ؟ میدانم که هرگز پیدا نخواهم کرد.

چند وقت پیش بود . در جلسه نقد آخرین کتابش ـ دستور زبان عشق ـ مثل تقریبا هر کجای دیگر که میشد دخترش ـ آیه ـ نیز همراهش آمده بود. به او غبطه خوردم. خاک بر سرم....

دوشنبه/ روز قبل از سه شنبه لعنتی همین هفته / درست روز قبل از واقعه خواب دیدم که چند تا از انگشتانم را بریده اند. در همان خواب فکر کردم که دیگر چگونه قلم به دست بگیرم؟ چگونه بنویسم؟ بیدار که شدم خیلی دلم میخواست تعبیرش را بدانم. اما حالا آرزو میکنم که ای کاش هرگز تعبیرش را نمی خواستم و ای کاش هرگز تعبیر نمیشد. قیصر عزیز! پشت و پناه غزلهایم...نوشته هایم...دیگر چگونه بی تو قلم به دست بگیرم؟

گفتم لال شوم اگر در رثای استادم شعری بنویسم. بدون انگشت. اما نمیدانم این راز ـ این سر همیشگی ـ چگونه هربار خودش را با هر حقه و ترفندی به گردنم می اندازد.

غزلی که میخوانید نتیجه یک ذهن آشفته است. ببخشید . دیگر هنرمندانه نیست. شاید هیچوقت هم نشود.

 

مرگ بر من باد اگر مرگ تو را باور کنم                       کاش میشد خاک را جای تو من بر سر کنم

شعرهای مانده در ذهنت چه خواهد شد بگو                      شعر باید جای گل در رفتنت پرپر کنم

حافظ دوران!چه میگویند باید بعد از این                             شعرهای رفته را بی حافظه از بر کنم

ای که انگشت قلم گیر غزلهای منی                        بی تو چون بنویسم و چشم قلم را تر کنم؟

گفته بودی می رویم از یادها روزی  مگر                             آنچه را آموختم با اشک و خون باور کنم

شعرهایت تا ابد آیینه جان تواند                                  نیستی و بعد از این باید به آنها سر کنم

از شکیبایی به قرآن عاجزم ـ در چشم خویش                         باید این آیینه ها را آیه قیصر کنم