دیرگاهیست که به روز نکرده ام. پوزش. کما اینکه زیاد هم توفیری ندارد!
یه غزل نه خیلی خیلی جدید می نویسم. نمی دونم این وبلاگ چرا به من زمان حال نمی رسه و عقب عقب راه میره! هنوز مردده.
تیر نگاهش آتش قلب عطارد شد از ابتدای آفرینش عاشقی مد شد
نزدیک تر موجود این منظومه تا دیدش از هرچه جزاو کور شد ازخویش بیخود شد
دیگر نمی دانم پس از آن را نفهمیدم بر هر بلایی مبتلا بیچاره لابد شد
کوچک ترین سیاره هم دور سرش چرخید سرگشتگی دیگر مسیری پرتردد شد
بر شانه کم جان همیشه بار سنگین است در قرعه فال تو پیدا نام هدهد شد
جاهل پذیرفت آنچه را هرگز نمی بایست کاری که هرگز ازازل باید نمی شدشد
امروز می چرخد جهان بر پایه تغییر دریای احمر سبز شد کوه زمرد شد
از پشت کوه قاف انسان مدرن آمد طعم اصیل عشق درگیر تجدد شد
تیـراژ غـم بالاسـت جـلد اول گریــه آلـــوده بــازار از بــدو تــولــد شــد
گفتم نمازم را سلامی نیست در پایان تیر نگاهش آمد و ذکرم تشهد شد