موفقیت در به روز رسانی!
این هم غزلی به تاخیر و با پوزش...
چندیست دیگر شانه ای بر سر نداری مهمان بی پیرایه ای بر در نداری
ای هدهد ناخوش خبر جانت سلامت هرچند یک چندیست بال و پر نداری
یک بار بالت حامل امید خالیست یک بار جز پروا پری دیگر نداری
یک شب گدای آفتابی،مست و بیدار غیر از نداری جامه ای در بر نداری
یک روز ماه مجلس شاهی و هرگز می خواهی از خواب خوشت سربر نداری
منزل به منزل سینه ات خالی شد از دل کو پس دلت آخر اگر دلبر نداری
پل های پشتت را شبی بشکن که دیگر با سنگ شک حتی ترک هم بر نداری
هر جا خطر باشد علائم می درخشند کافیست در باب عطش لب تر نداری
با آبیاری های دیمی گل نروید دست از سرش سی روزه باید بر نداری
هر روز او را نازی و ما را نیازی ای مردمان از هر غمی بهتر؛ نداری
حتی دو روزم نیز دیگر مثل هم نیست چندیست با ایمان شدم، باور نداری؟
بی صبرانه منتظر نظرات شمایم.