پس از گذشت سه قرن
سلام. به خدا شرمنده ام. چه کار کنم؟ سرم این روزها خیلی شلوغه...دوستان خیلی محبت دارند. و این یه دلگرمی بزرگه. همین محبتها...چیز دیگه ای نیست که بشه بهش تکیه کرد. وقتی از همه دنیا کنده شدی باز یه عده هستن که تو رو پیوند می دن. خوب این باارزشه. چون به هر حال باید زندگی کرد.از قضا تو همین دنیا...
می خواستم یه شعر بهتر تر بیارم. دیدم اگه از این موقعیت استفاده نکنم دوباره ممکنه بره سه قرن دیگه. تنها چیزی که الان دم دستمه اینه که براتون می نویسم.
عکس خرگوش عقابی شد و از قاب پرید گربه ناخواسته ماهی شد و در آب پرید
صبح دیدیم که در چنگ عقاب آهو بود ماهیَک نیز به کرم سر قلاب پرید
خسته از اینهمه تکرار درخت از جنگل رفتم و صد گره از این سر بی تاب پرید
نردبان فلکی تکیه کلامم را برد عادت جنگلی ام از لب بشقاب پرید
خانه ای ساختم اما خودمانیم دلا حیف آن رنگ که از چهره ی مهتاب پرید
این چه شهریست که با قاشق شادی شب عید هردری را که زدم یک نفرازخواب پرید؟
باز ماهی شدم و از دل تنگم گفتم پریا حال مرا بنگر و دریاب، پرید